همت
| محمد ابراهیم همّت | ![]() |
|
کسانی
که داشتند از پشت به همّت نگاه می کردند فقط سایه ای از او می دیدند. صبح
بود، خورشید تازه طلوع کرده بود و البته طلوع را هیچ جا بهتر از یک دشت
صاف نمی توان دید. همّت پشت به دیگران ایستاده بود و بین آنها و خورشید
حائل شده بود. نگاهش به دور دست خیره بود ... مثل همیشه. همه در میان نور
طلوع سایه ای از بدن همّت را می دیدند. همّت برای بازرسی منطقه می رفت.
ریشش را خاراند، دستش را به سمت جیب پیراهنش برد و سیگاری بیرون آورد. آتش
زد... دود غلیظی بیرون داد. دفترچه و قلمش را به دست گرفت و رفت برای
بازدید از منطقه عملیات...

روز
به نیمه رسیده بود. سایه ها کوتاه شده بود و جایی نبود برای آرمیدن و دوری
از تیزی آفتاب ظهر. در بازار زرکوبان قونیه صدایی نبود مگر صدای کوبیدن بر
زر... صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. گروهی از اهل حق از میان
بازار می گذشتند. صلاح الدین زرکوب از دور مولایش را دید که به سمت حجره
او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و
مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق
... تق تق تتق تق...