نامه یه بچه به خدا !!!
اجين
لحظه های شهادت
اللهم الرزقنا

عجب پشت پایی به دنیا زدند

شهادت قسمت ما می شد ای کاش

ای رها گردیدگان ، آن سوی هستی قصه چیست ؟

روزگاری با شهیدان بوده ایم ، افسانه نیست

در باغ شهادت را نبندید

به ما بیچارگان زانسو نخندید

ای سفر کرده به افلاک ، به یادت هستیم

سبکبالان خرامیدند و رفتند

مرا بیچاره نامیدند و رفتند

آفتاب آسمانی ، ای شهید
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچی نبود،هیچ کی نبود:زمین بود ،آسمان بود، ستاره ها ، خورشید، مشرق ها و مغرب ها.فضای جهان بی آغاز ، بی پایان؟و در این گوشه آفتابی در میان.و در آن گوشه یک منظومه دیگر و در گوشه دیگر یکی دیگر و یکی دیگر.
یک عدد "یک" روی کاغذ بنویس، هرچقدر میتوانی جلوش صفر بذار.کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بخر.وقتی که دستت خسته شد از دوستت خواهش کن ادامه بده.تو که غذا میخوری او صفر بذاره ـ وقتی تو صفر میذاری اون غذاشو بخوره.آخرهای عمرتون وقتی دیگه پیر پیر شدین یک لحظه دست از کار بکشین.روز اول فقط دو تا بچه بودین.فقط بلد بودین صفر بذارین و حالا دو تا پیر زمین گیر شده این. فقط میتونین صفر بشمارین بازیچه شده این مثل روز اول شدین ، اون روزا بزرگتر ها دلشون واستون میسوخت نازتون میکردن،پرستاریتون میکردن، گاهی مسخره تون میکردن! و حالا کوچکترها!!!!چون حالا بچه تر شدین. بچه ریش و پشم دارین. از سال ها و سال های عمر گذر کردین ، آخر کار رسیدین به اول! باز بچه شده این .خاک بودین خوراک شدین، لقمه ای در دهان بابا - لقمه ای در دهان مامان، ذره ای تو پشت بابا ذره ای تو دل مامان....
مامان و بابا با هم عروسی کردن ، آن ذره با این ذره یکی شدن و آن یکی "تو" شدی.مثل یک تخم مرغ زیر پرهای مرغ، تخم مرغ را شکستی "یک هو بیرون جستی" افتادی تو گهواره.صد سال گذشت، هیچی نمیفهمی، هیچ کس را نمیشناسی، تو بسترت افتاده ای، فقط سه کار بلدی:
۱- ........... ۲- ............... ۳- ............. !!!
بعد می میری از تو هیچی نمی مونه آدمیزاد دور میزنه. مثل زمین، زمان، بهار، مثل همه چیز:هیچ بودی خاک بودی، دور زدی ــ هیچ شدی، خاک شدی.از تو چیزی که می مونه،کاری که کردی . هر کاری که کردی می مونه... کاری اگر کردی می مونه.
حالا بشین بچه پیر: شماره تمام چیزهای جهان به چند رسید؟ "یک" جلوش تا بینهایت صفر...
ببین فقط "یک" عدده، ببین: فقط"یکعدد" ه .به غیر یک هر چه که هست هیچ نیست. هستند اما نیستند ـ نیستند اما هستند، صفر یعنی "خالی"، هیچ، پوچ ، وقتی بخواد خودش باشه وقتی بخواد فقط برای "یک" باشه از پوچی و تنهایی در میاد، همنشین "یک" بشه؟!!!
"یک"ی هست و "یک"ی نیست ــ غیر از "خدا" ، هیچ چیز نیست ـ هیچ کس نیست !!!
دکتر علی شریعتی
صدا کن مرا.صدای تو خوب است .صدای تو سبزینه ئ آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید.من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.در اين كوچههايي كه تاريك هستند.من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم.من از سطح سيماني قرن ميترسم.بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشتهاي تو، بيدار خواهم شد.و آن وقت حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم، و افتاد.حكايت كن از گونههايي كه من خواب بودم، و تر شد.بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند...


برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟» برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...
یه شب اقای خونه تا صبح برنمی گرده خونه . صبح وقتی میادبه زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستای صمیمیش بمونه .خانوم خونه برمیداره به 20 تا از صمیمی ترین دوستای شوهرش زنگ میزنه .15 تاشون تایید میکنن که اقا تمام شب رو خونه اونا بوده !!! 5 تای دیگه حتی میگن اقا هنوز هم خونه اونا پیش اوناست!!!
نتیجه اخلاقی:یادتون باشه مرد ها دوست های بهتری هستند